تبليغاتX
لنگه جوراب سوراخ
 
   
     
 
 
  با سلام

امروز ناهار با 3 تا از همکاران گرامی رفتیم رستوران قاراشی واقع در ظلع شمال غربی میدان نو بنیاد و 4 نفری دو پرس استیک جیلیز ویلیز سفارش دادیم انصافا بهترین استیکی بود که تو تهران خورده بودم و با نصفش کاملا سیر شدم.

قیمت غذا هاش از 12000 تومان تا 17000 تومان بود که جیلیز ویلیز از همه گرونتر بود

ضمنا اونجا جا پارک به سختی گیر میاد!

یک عکس هم گرفتم که تا حدی گویای مطلبه:


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

سلام دوستان

دیشب به همراه دو تا از دوستان و خانواده کارتون زیبای UP رو دیدیم

این کارتون بسیار دلنشین بود و من رو خیلی به فکر فرو برد .

من از 10 نمره بهش 10 دادم و به همه توصیه میکنم ببینیدش.

جمله زیبای کارتون :

ITs just a house


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
  Life little instructions

 

6-در چشم ديگران نگاه کن.

7-از عبارت »متشكرم« زياد استفاده کن.

8-از عبارت »خواهش مي کنم« زياد استفاده کن.

9-نواختن يك ساز را ياد بگير.

10-در حمام آواز بخوان.


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

سلام دوستان

مدتی بود که بدلیل تنبلی مطلبی نداشتم

تصمیم گرفتم هر روز یک مطلب کوچک شامل 5 نکته کوچک از کتاب

Life little instructions

  اینجا قرار بدم.

دلیلش اینه که من هر روز صبح تعدادی از اینا رو میخونم و واقعا اگه آدم بهشون عمل کنه باعث شادی و پیشرفت قابل توجهی میشه! امیدوارم دوست داشته باشید:


پسرم، چگونه مي توانم كمكت كنم كه
ببيني؟
بيا تو را روي دوشم بنشانم.
آن وقت دورتر از من مي بيني.
آن وقت به جاي هردومان مي بيني.

حالا تو به من بگو چه مي بيني؟


1-هر روز به سه نفر اظهار ادب کن.


2-در خانه يك حيوان نگه دار.


3-دست کم سالي يك بار طلوع آفتاب را تماشا کن.


4-سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار.


5-با صميميت دست بده.




 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

سلام

من زیاد اهل آهنگ های رقص و مخصوصا گروههای نوپا نبودم ولی تازگیا از یک تعداد انگشت شمار این آهنگها خوشم اومده و خیلی زیاد گوششون میدم

یکی از این گروهها Black Eyed Peas است که چند تا از آهنگها شو دوست دارم از همه بیشتر آهنگ جدید اونا BOOM BOOM POW که کلیپ زیبایی هم در مورد مضرات بمب اتم داره!!!!

این گروه یک گروه هیپ هاپ آمریکایی هست که از سال 1995 شروع کرد و از 2003 معروف شد.


لینک دانلود آهنگ بوم بوم پاو!

امیدوارم لذت ببرید

>>> با صدای بلند گوش کنید

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


سلام


این اواخر بلاخره تونستم فیلم زندگی دیگران رو که دو سال پیش جایزه اسکار فیلم خارجی رو برده بود ببینم.

خیلی وقت بود که فیلمو داشتم اما یک سال پیش نصفشو دیده بودم و دیگه یادم رفته بود بقیشو ببینم  :)

البته خوشحالم که دیدمش چون واقعا فیلم زیبا و در عین حال غم انگیزی بود و نکته ای که توجه من رو جلب کرد روند بسیار متفاوت و سریع نیمه دوم فیلم نسبت به 1 ساعت اول بود.

داستان در مورد زندگی یک نویسنده و همسر هنرمندش در آلمان شرقی قبل از برداشتن دیوار برلینه و شخصیت بسیار دوست داشتنی یک جاسوس آلمانی رو نشون میده!

حتما این فیلم رو ببینید.

لینک دانلود زندگی دیگران از طریق تورنت



عکس هنر پیشه اصلی زن:Martina Gedeck



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


شبی از آنِ رابی

این داستان واقعی است !

 این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

 امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازدپس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

 در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌بردهمیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

 یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آیدوجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

 چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانه ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.  





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
  سلام خدمت همه دوستای گلم از امروز تصمیم گرفتم گروههای موسیقی رو که دست کم از بعضی آهنگ هاشون لذت بردم معرفی کنم و یک آهنگ ازشون برای دانلود هم قرار بدم.

برای شروع

گروه فالکو Falco

1957 تا 1998

این گروه یک گروه معروف پاپ البته دهه 70 و 80 از کشور اتریش هست.

خواننده و موسس گروه: Johann Holzel 

آهنگهای بسیار معروف:

Rock Me Amadeus (شبه رپ)

Jeanny (آروم )


من برای دانلود آهنگ Vienna Calling رو انتخاب کردم که خودم بیشتر دوسش داشتم!


Download Vienna Calling By Falco



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


مردی با چهار زن!

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد 


 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
  سلام دوستان خوب


من تازگیا چند تا فیلم دیدم که در موردشون 1,2 خطی مینویسم!


اولی فیلم زیبا و غم انگیز Marley & ME در عین سادگی نکات زیادی برای بعد ازدواج داره! داستان در باره یک سگ خیلی شیطونه(مارلی) و صاحب اون سگ...



دومی فیلم بسیار معروف تام کروز بود به نام Valkyrie داستان واقعی درباره ترور هیتلره من شخصا نمیگم که ببینید با وجود تمام علاقه زیادم به تام کروز.



سومی فیلم اکشن PUNISHER WAR ZONE  فیلم از سری داستانهای Comics و بسیار خشن هست در عین اینکه داستان ساده و روونی داره صحنه های بسیار زیاد خشن هم داره , من چون طرفدار این سبک فانتزی هستم بسیار لذت بردم .


ِلینک دانلود از تورنت PUNISHER



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



سلام

اینبار یکی از دوستان مبلاگی درخواست کرده بود و من هم این آهنگ محبوب برای همه رو برای دانلود گذاشتم.

هتل کالیفرنیا از گروه Eagles


لطفا روی لینک رایت کلیک کرده و save target as رو انتخاب کنید.

Eagles -  Hotel California  


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

 

بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.


  وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.


 آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره آنها مي گويند


  فریدریش نیچه :

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


واقعا خوشحالم وبلاخره جوینده یابنده شد!


من از روزی که شروع به وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی کردم با یک مشکل بسیار بزرگ روبرو شدم

مشکل این بود که من معمولا وقتی به وبلاگها سر میزنم با کامپیوتر موسیقی هم گوش میدم وباقی رو حتما حدس میزنید!!!


فقط تصور کنید که وسط آهنگ مدیتیشن و در نقطه اوج آهنگ وبلاگی رو باز میکنم و آهنگ خوشگلا باید برقصند هم به آهنگ من اضافه میشه...

امروز یکم تنبلی رو کنار گذاشتم و با جستجو و خوش شانسی دو عدد پلاگین پیدا کردم البته فقط برای مرورگر فایرفاکس که کارهای بزرگ زیر رو انجام میدهند:


1-خفه کردن auto play در سایتهایی که از جاوا استفاده میکنند.(لینک دانلود)

2-خفه کردن کلیه فلش های استفاده شده در سایتها.(لینک دانلود)


البته شما مختارید که بعد از نصب این پلاگینها هر سایتی رو که دوست داشتید صداش رو هم فعال کنید.


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


سلام

دوستان چندی پیش آخرین فیلم با بازی Adam Sandler یکی از کمدین های محبوبم رو دیدم

با نام Bedtime Stories  که بسیار فیلم روان و ساده و زیبایی بود . این فیلم رو به همراه خانواده میتونید ببینید بخندید و آرامش پیدا کنید!

نکته جالبی که توجه منو جلب کرد سادگی داستان و داشتن پیام برای هر گروه سنی بود.


لینک دانلود bedtime stories از طریق تورنت





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

شريف ترين دلها دلي است که انديشه آزار کسان درآن نباشد. (زرتشت)


 خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر (چارلي چاپلين)


معنای واقعی ایمان

روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران
  دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند

تنها یه پسر  بچه با خودش چتر آورده بود و این  یعنی ایمان


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 





آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و استالین بعد ازمیتینگ‌های پی در پی  آن روز تاریخی! برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته بودند.

در کنار میز یکی ازسگ‌های  چرچیل ساکت نشسته بود  و به  آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری  میشه از این خردل تند به این سگ داد؟

روزولت گفت من بلدم و مقداری  گوشت برید و خردل را داخل  گوشت  مالید  و  به طرف سگ رفت  و  گوشت  را  جلوی   دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید،  خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری ازخردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره  رفته  و  بایک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل را به زور بهداخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست  استالین رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت:

 دوستان هردوتاتون سخت در اشتباهید!  شما  باید  کاری بکنید  که خودش مجبور  بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و  بعد بلند شد  و باچهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ که زوزه کشان  به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل  گفت دیدید حالی‌ که چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان احمال  کرد!

 

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 
سلام بعد از یک غیبت خیلی طولانی

اینبار نوبت یک آهنگ بسیار قدیمی و البته برای من خاطره انگیز! از کریس دی برگ
داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو میدیدم که مطلبشون منو یاد این آهنگ انداخت و به سختی تونستم پیداش کنم و دانلود کنم
 


متن آهنگ

The last time I cried, I was sitting home,
And it was deep in the night,
Staring at the shadows and the flickering lights,
Giving all that I had, to take them away,
Giving all that I had, to make them pay;

The last time I cried, I could see the people,
Long ago in the rain,
Waiting as the soldiers put them all on a train,
And the hands on the bars, the eyes full of tears,
And the word is the same, for a thousand years,

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me;

The last time I cried, I could not believe it,
When I held on a face,
Staring at a soldier with his gun in the rain,
It was the face of a child, my child here asleep,
And the soldier who smiled, the man was me,

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
Eli Eli Lama, oh why, have you forsaken me?

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,

The last time I cried, the last time I cried,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time I cried, the last time I cried,
The last time.


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


سلام دوستان گرامی متاسفانه به دلیل هجوم موج کاری شدید!

در حال حاظر فرصتی برای کار روی وبلاگ ندارم ولی بی صبرانه منتظر هستم که مجدد این فرصت رو پیدا کنم


از همه شما تشکر میکنم به خاطر نظراتتون


قربان شما لئون



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

 

پیر مرد دانا

 

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

 

شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟



 

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 






GENI

سلام

حتما به این سایت سر بزنید و شجره نامه خودتونو بسازید!
اینطوری مطمئن باشید تا زمانی که کره زمین هست نامی از شما خواهد بود!



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



 جرج آلن :
 اگر كسي را دوست داري، به
او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند


توماس براس: ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است .


ناشناس:
 همه دوست دارن به بهشت برن,اما كسي دوست نداره بميره .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواد.





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



Renato Carosone

Maruzzella



آهنگ امروز از Renato Carosone  نوازنده و خواننده ایتالیایی هست.

 با نامMaruzzella   :

Renato Carosone  در سال 1920 در ناپل بدنیا آمد و او را به عنوان نشانه

سبک:   Canzone Napoletana میشناسند! این سبک تک نوازی وخوانندگی با صدای مرد به زبان ایتلیایی و موسقی آرام میباشد.



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



  به پسران در کودکي شير سگ دهيد ،  شايد در بزرگي وفا بياموزند


   شکسپير



 زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد  را خوب بازي کردنه :

 
 
زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه  ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در  حركت  باشي ....

آلبرت انيشتن




 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 





ّFRING

سلام

دوستانی که از خطوط ایرانسل استفاده میکنن میتونن این برنامه بسیار عالی و مجانی رو دانلود کنن تا به همه مسنجرها از طریق موبایل دسترسی داشته باشن!

من باهاش کار کردم و فوق العاده عالی جواب میده

روش کار اینه که بعد از ورود به سایت نرم افزار رو با توجه به نوع گوشی دانلود میکنید و روی گوشی نصب میکنید

بعد از اجرای برنامه شما میتونید عضو این سایت شده و تک تک مسنجر هاتون رو تو گوشی فعال کنید.

حتما امتحان کنید.



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 
بلاخره این فیلمو که خیلی بی صبرانه منتظرش بودم با کیفیت خوب دیدم
اما واقعیت با تمام علاقه ای که به" بن استیلر" دارم خیلی لذت نبردم
و به نسبت میزان فروش و تبلیغات چیزی برای گفتن نداشت و حتی زیاد خنده دار هم نبود!
با همه این حرفها دیدنش بدک نیست یعنی بهتر از ندیدنشه

نکته قابل توجه بازی بسیار کوتاه ولی بسیار قدرتمند "تام کروز" (عکس پایین )  بود که  به خاطر تغییر قیافه عالی من تا آخر شک داشتم تام کوزه یا نه!


و نکته دیگه کارگردانی خود بن استیلر .







 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 






دوستان من علاقه ندارم از خودم بگم ولی این بار میتونه براتون جالب باشه!


روز یکشنبه رفتم ماشینمو بردارم دیدم یکی جلو من تو پارک ممنوع پارک کرده و ماشینم تکون نمیخوره!ـ


1 ساعت صبر کردم بعد زنگ زدم 110.  مامور اومد گفت هیچ کاری نمیتونه بکنه باید صبر کنم
...

 

منم زنگ زدم راهنمایی رانندگی اونا گفتن تا 3 ساعت دیگه جرثقیل ندارن...

خلاصه بعد 3 ساعت زنگ زدم 110 گفتم من از این یارو شکایت دارم , گفتن که باید صبر کنی طرف بیاد بعدش بما خبر بدی

منم وایستادم طرف اومد و زنگ زدم 110 اونا هم گفتن که دارن میان بعدش اون راننده نشست پشت ماشینش و با سرعت حرکت کرد و زد به من ! منم دیدم الان که بمیرم پریدم رو کاپوت ماشینش بعد شروع کردم داد زدن اونم تا دنده 2 رفت هی ویراژ داد منو پرت کنه پایین !
خلاصه دیدم سرعتش خیلی داره زیاد میشه منم خودمو پرت کردم پایین و زخمی شدم اماپلاکش به پام گیر کرد کنده شد!_

بعد 5 دقیقه 110 رسید و صورت جلسه کرد و رفت!ـ

خلاصه دیروز پریروز رو درگیر کلانتری و دادسرا و پزشک قانونی بودم تا مدارک تکمیل کنم

آخرش رفتم کلانتری که مدارکو تحویل بدم گفت باید شاهد بیاری تا پرونده به جریان بیوفته حالا فردا میخوام شاهد ببرم!

پلاکشم قاب میکنم میزنم تو اتاق.

این داستان سوء قصد نافرجام علیه لئون بود.




خوب حالا یک دورنمایی از مراحلی که انجام دادم برای شکایت!
این دورنما یک تجربه است که امیدوارم شما احتیاج به استفاده ازش رو نداشته باشید!

1-حظور 110 در محل جرم و تهیه گزارش دو نسخه ای از شرح واقعه به همراه امضای ستوان دوم نیروی انتظامی که همون موقع تحویل گرفتم.

2-مراجعه به کلانتری محل تحویل گرفتن برگه معرفی به پزشک قانونی و دادسرا.
3-روز بعد مراجعه به دادسرا (تایپ موضوع واقعه - تمبر - و گرفتن امظائ روی تایپ ماجرا و الصاق تمبر)
4-مراجعه به پزشک قانونی (پرداخت ویزیت  - گرفتن نظر دکتر در مورد جراحات و گرفتن معرفی نامه به دکتر معتمد برای بررسی آسیب ستون فقرات)
5-روز بعد-مراجعه به پزشک معتمد گرفتن عکس و در نهایت گرفتن نظر پزشک معتمد.
6-روز بعد-مراجعه به پزشک قانونی (تحویل نظر پزشک - گرفتن نتیجه نظر پزشک قانونی)
7-مراجعه به کلانتری-در این مرحله جناب سرگرد با توجه به اینکه ساعت 6 عصر بود و زیاد حوصله نداشت بند پیچ رو اجرا کرد و بدون نگاه کردن به مدارک گفت بدو برو شاهد بیار!!!!

من هم شک کردم لزا فردا صبح رفتم دوباره کلانتری اما اینبار پیش یک نفر دیگه!!! جناب سروان یک نامه داد برای شهرک آزمایش جهت استعلام مشخصات صاحب خودرو.

8-روز بعد-مراجعه به شهرک آزمایش گرفتن مشخصات صاحب خودرو
نکته این قسمت این بود که نامه سر باز بود پس من یک کپی از آدرس و تلفن برا خودم گرفتم!

9-روز بعد تحویل کل مدارک به کلانتری و پر کردن برگ شکایت و امضا(جهت ارسال به دادسرا)
10-روز بعد مراجعه به دادسرا جهت گرفتن نظر دادیار و ارسال به کلانتری (4 ساعت طول کشید)
11-فعلا مرحله بعدی یعنی مراجعه به کلانتری رو به تاخیر انداختم ....



شکایت کردن خودش یک شغل تمام وقته








 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 






سلام دوستان عزیز


من یک مدت نسبتا طولانی بود که مطلب جدیدی نداشتم دلیلش به جز تنبلی این بود که داشتم فکر میکردم یک تنوعی تو مطالب بدم و بلاخره به نتیجه رسیدم !

از این به بعد هر وقت که یک موسیقی زیبا گوش کنم حتما براتون اینجا لینک دانلودش رو با کمی توضیح قرار میدم
سعی میکنم متنوع باشه!


آهنگ امروز از گروه ATB با نام Ecstacy  .

موسس این گروه موفق  André Tanneberger  هست که نام گروه هم از نام خودش گرفته شده.

سبک: Trance-Dance-Electronic


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


سلام دوستان من برگشتم
ممنون از همه نظراتتون!





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



داستان دو برادر

 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.

 

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد.

در همان وضعيت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

 

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد...

 

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

 

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.

 

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.


يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند




منبع: مارشال مدرن

خلوتگاه من  myadytum.blogfa.com

 

 



 

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 






The Ultimate Gift 2006

سلام


اینبار فیلمی رو بهتون توصیه میکنم با نام The Ultimate Gift  حالا هر کی ترجمه کرد بگه من بدونم!

خوب این فیلم حالت ماجراجویانه داره که باعث میشه شما تا آخرش ماجرا رو دنبال کنید.

فقط تصور کنید که برای رسیدن به ارثیه مجبور باشید درگیر یک بازی مرحله ای بسیار سخت بشین!

زیاد در مورد موضوع فیلم توضیح نمیدم که مزش از بین نره!

من از 10 نمره بهش 7.5 میدم و باید بگم که فیلم بسیار احساسیه.

هنر پیشه زنش Ali Hillis که من شناختی ازش نداشتم خوب بازی کرد.

در مجموع اگر از فیلمهای عاطفی و ماجراجویانه خوشتون میاد حتما ببینید.


  لینک دانلود تورنت




 

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



چون خودم و دوستان از چرچیل خوششون میاد قسمت دومش رو هم گذاشتم!

چرچیل نامه 2!



 

ميگن يه روز چرچيل داشته از يه کوچه باريکي که فقط امکان عبور يه نفر رو داشته… رد مي شده… که از روبرو يکي از رقباي سياسي زخم خورده اش مي رسهبعد از اينکه کمي تو چشم هم نگاه مي کنن… رقيبه مي گه من هيچوقت خودم رو کج نمي کنم تا يه آدم احمق از کنار من عبور کنه… چرچيل در حاليکه خودش رو کج مي کرده… مي گه ولي من اين کار رو مي کنم







در جنگ جهانى دوم وقتى که قواى متحدين (آلمان و ايتاليا و ژاپن ) فرانسه را که جزء قواى متفقين (انگليس و فرانسه و آمريکا و شوروى ) بود، شکست دادند و انگلستان در ميدان نبرد جهانى با دشمن پيروزمند، تنها ماند، در پاريس کنفرانس سرى بين سه نفر از سران جنگ جهانى (يعنى بين چرچيل رهبر انگلستان، و هيتلر رهبر آلمان، و موسولينى رهبر ايتاليا در قصر ((فونتن بلو)) به وجود آمد، در اين کنفرانس، هيتلر به چرچيل گفت: حال که سرنوشت جنگ، معلوم است و بزرگترين نيروى اروپا و متفق انگليس يعنى فرانسه شکست خورده است، براى جلوگيرى از کشتار بيشتر بهتر است، انگلستان قرداد شکست و تسليم را امضاء کند، تا جنگ متوقف شود و صلح به جهان باز گردد. چرچيل در پاسخ گفت: بسيار متاءسفم که من نمى توانم چنين قراردادى را امضاء کنم، زيرا هنوز انگلستان شکست نخورده است و شما را پيروز نمى شناسم، هيتلر و موسولينى از اين گفتار ناراحت شده و با او به تندى برخورد کردند. چرچيل با خونسردى گفت: «عصبانى نشويد، انگليس به شرط بندى خيلى اعتقاد دارد، آيا حاضريد براى حل قضيه با هم شرط ببنديم ، در اين شرط هر که برنده شد بايد بپذيرد». سران فاشيست و نازيست (هيتلر و موسولينى) با خوشروئى اين پيشنهاد را قبول کردند، در آن لحظه هر سه نفر در جلو استخر بزرگ کاخ نشسته بودند، چرچيل گفت: آن ماهى بزرگ را در استخر مى بينيد، هر کس آن ماهى را تصاحب کند، برنده جنگ است، هيتلر فورا (پارابلوم) خود را از کمر کشيد و به اين سو و آن سوى استخر پريد و شروع به تيراندازيهاى پياپى به ماهى کرد ولى، سرانجام بى نتيجه و خسته و درمانده بر صندلى خود نشست، و به موسولينى گفت: حالا نوبت تو است. موسولينى لخت شده به استخر پريد و ساعتى تلاش کرد او نيز بى نتيجه، خسته و وامانده بيرون آمد و بر صندلى خود نشست. وقتى که نوبت به چرچيل رسيد، صندلى راحت خود را کنار استخر گذاشت و ليوانى بدست گرفت، در حالى که با تبسم سيگار برگ خود را دود مى کرد شروع به خالى کردن آب استخر با ليوان نمود، رهبران آلمان و ايتاليا با تعجب گفتند: چه مى کنى؟ او در جواب گفت: «من عجله براى شکست دشمن ندارم با حوصله اين روش مطمئن خود را ادامه مى دهم، سرانجام پس از تمام شدن آب استخر، بى آنکه صدمه اى به ماهى بخورد، صيد از من خواهد بود.





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


 



اصل قورباغه ای


اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد!

 درواقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود! !!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از
فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار می کند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می
گوید : ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است
!!!


نتیجه اخلاقی داستان!

زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان  کوتاهی کنیم و وقت را از دست بدهیم  وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است ...

 


اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!
 
ما باید هر روز این پرسشها را برای خود مطرح کنیم :
 

به کجا دارم می روم؟

 

آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتراز سال گذشته ام هستم؟

واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم ...



منبع : ایمیل مارشال مدرن

 خلوتگاه من
http://myadytum. blogfa.com







 

 
 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 
سلام

تو این هفته تعدادی فیلم دیدم با عناوین:

Iron Man
Promotion
You Dont mess with Zohan
21
Happening
Hell Ride
که تقریبا از هیچ کدوم خوشم نیومد !!!!!!

البته نیم ساعت اول Zohan خیلی خنده دار بود حتما نیم ساعت اولشو ببینید...(عکس زیر)







خلاصه منتظر بودم یک فیلمی ببینم که ارزش معرفی داشته باشه و بلاخره Untraceable رو دیدم

اگر از تیپ فیلمای جنایی توی سبک seven  (البته اون شاهکاره!) خوشتون میاد این فیلمو ببینید

و باید این نکته رو بگم که این فیلم زیاد لطیف نیست و توش صحنه های خشن زیاد داره

هنر پیشه زن این فیلم یعنی  
Diane Lane   بسیار خوب بازی میکنه همونطور که توی فیلم Jumper و Glass House خوب بود.

داستان فیلم هم تقریبا جدیده.














 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 




Nobody can hurt me without my permission


هیچ کس بدون اجازه من نمیتواند مرا برنجاند.

ماهاتما گاندی

منبع مجله DUDE





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 





چرچیل نامه!



نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه‌تان زهر مى‌ريختم. چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم مى‌خوردمش!









در مجلس عيش‌ حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مى‌کرد و مى‌خنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود) (در شرايطى که صداش توجه دور و برى‌ها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست هستيد..! چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف مى‌زد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت: خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى من تا فردا صبح مى‌پره، مى‌خوام ببينم تو چه غلطى مى‌کنى ..!





دوستمون نادر نظامی اینو تو نظرا فرستادن که ازش تشکر میکنم:



من هم یاد خاطره ای از برناد شاو - طنز نویس معروف بریتانیایی -افتادم که از رادیو شنیدم
روزی در یک محفل مردی خیلی چاق سراغ برناد شاو که خیلی لاغر مردنی بود رفت و گفت : آقای برناد شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است ! برناد شاو هم سریع جواب می دهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید ! ....


نادر نظامی


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 





لیست داخل سطل!

The Bucket List 2007



سلام دوستان

وقتی آدم میدونه که قراره چه روزی بمیره ! میتونه یک لیست از کارهایی که همیشه دوست داشته انجام بده تهیه کنه و قبل مرگ انجام بده.


این موضوع آخرین فیلم Jack Nicholson  هنرپیشه بسیار بسیار محبوب منه .

قبل از اینکه این فیلمو ببینم مطمئن بودم که حتما فیلم لذت بخشیه چون 90% فیلمایی رو که این هنر پیشه توش نقش داشته دیدم ونمره بالای 80% بهشون دادم.

به هر حال این فیلم شما رو به فکر فرو میبره میخندونه و گریه میندازه و با توجه به مدت زمان کوتاهش بسیار سرگرم کننده است.

حتما ببینید.


 لینک دانلود تورنت باکت لیست








 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



آنتی ویروس
Nod32



سلام دوستان خوب

من با اینکه تخصصم کامپیوتره ولی خیلی علاقه به گذاشتن مطالب کامپیوتری ندارم!
اما همونطور که میدونین لازمه سالم موندن موقع گشتن تو وبلاگها داشتن یک آنتی ویروس قویه!
من تا 5 روز پیش تعصب شدیدی روی McAfee داشتم و همیشه لینک دانلود Update رو هم تو لینکای روزانه قرار میدادم. اما بهم ثابت شد که Nod32 قوی تره  و رفتم دنبال این آنتی ویروس!
تنها ایراد نود32 اینه که حتما بای از رو نت به روز شه و برای اینکار باید حتما user و password معتبر داشته باشین

برای حل این مشکل من یک لینکی تو قسمت لینکدونی گذاشتم که هر روز بهتون یوزر و پسوورد میده!

اما برای اینکه به صورت آفلاین این آنتی ویروس رو به روز کنید هم راه حل زیر وجود داره:
خود نود 32 رو هم میتونین از سایتش دانلود کنین.


 

Update Nod 32

 

 

 

Download the latest update files from http://gxrg.org/nod_upd


 

Extract to the root of your hard drive or USB drive, or any other folder

that you're comfortable with


 

Make note of the folder, for eg. C:\nod_upd


 

Start the Registry Editor (Run>Regedit) and browse to the following key: HKEY_LOCAL_MACHINE \ SOFTWARE  \ ESET \ Nod \ CurrentVersion \ Modules \ Update \ Settings \ Config000 \ Settings


 

Under that, find the item named "SelectedServer". Change its value (default is "AUTOSELECT") to "FILE:C:/nod_upd/". Ensure that the path is the one you extracted your files into and that the slashes are forward, UNIX-style ones. Close the Registry Editor


 

Open up the NOD32 Control Center by clicking on the system tray icon


 

Open the "Update" screen and click on "Setup"


 

At the update screen, click "Update now"



لطفا اگر مشکلی بود بپرسین!




 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 







داستان بوقلمون و گاو!


دوستان به خاطر از بین نرفتن زیبایی داستان ترجمش نکردم!



A turkey was chatting with a bull


 
 

'I would love to be able to get to the top of that tree' sighed the turkey, 'but I haven't got the energy.'

 

'Well, why don't you nibble on some of my droppings?' replied the bull. They're packed with nutrients.'

 

The turkey pecked at a lump of dung, and found it actually gave him enough strength to reach the lowest branch of the tree.

 

The next day, after eating some more dung, he reached the second branch..

 

Finally after a fourth night, the turkey was proudly perched at the top of the tree.

 

He was promptly spotted by a farmer, who shot him out of the tree.



Moral of the story
Bull Shit might get you to the top, but it won't keep you there

-----------------------------------------------------------------------------
یکی ا ز دوستان وبلاگی زحمت کشیده و این رو ترجمه کرده:

 با تشکر از زحمت شیوا:

بوقلموني با گاوي حرف ميزد.
بوقلمون آهي کشيد و گفت: دلم ميخواد ميتونستم به بالاي درخت برسم. اما توانش رو ندارم گاو پاسخ داد : خب چرا از چيزهايي که ريخته نمي خوري؟اونا پر از مواد مغزي اند.
بوقلمون نگاهي به توده ي پشکل کرد و متوجه شد اينقدر بهش قدرت ميده که به پايين ترين قسمت درخت برسه.
روز بعد بعد از خوردن کمي پشکل بيشتر به بخش دوم درخت رسيد.
بلاخره بعد از شب چهارم بوقلمون با افتخار به بالاي درخت رسيده بود
بيدرنگ توسط کشاورز شناسايي شد و با شليکش از درخت پايين افتاد.

نتيجه ي اخلاقي داستان : مزخرفات ميتونه شما رو به اوج برسونه اما اونجا نگهتون نميداره

به دليل محدوديت زبان فارسي
bullshit
به مزخرفات معني ميشود اما در داستان به معني مذخرفات گاو است.

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 





سلام دوستان

من یک مدتی هست که دارم  سعی میکنم سر از کار این شرکت های تبلیغاتی اینترنتی تحت عناوین:
کلیک کنید پولدار شوید و این حرفا ... در بیارم

اما راستش توفیقی حاصل نشد و من همچنان در فقر باقی ماندم!

دیروز یک ایمیل از یک سایت شناخته شده و تقریبا معتبر گرفتم و دیدم اینبار با یک بازار اینترنتی طرفیم که با کلیک کردن پول نمیده!  اما اگر کسی با تبلیغ شما از سایت خریدکنه و یا ثبت نام کنه پورسانت بهتون میده

به هر حال من عضو شدم تا ببینیم پولدار میشیم یا نه!




اینم لینکمه که باید شماها رو گول بزنم روش کلیک کنید و عضو شید تا پولدار شم!


دیگه ام قول میدم مطلب سودجویانه آپ نکنم !!!!!!




 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 







سلام دوستان

این داستان خیلی قدیمیه ولی من دوباره خوندمش و لذت بردم و برای شما گذاشتمش!ـ

 


چهار چيز که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند 

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

 

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

 

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود...


 چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند :


 

1. سنگ ... پس از رها کردن!

 

2.حرف ... پس از گفتن!

 

3.موقعيت... پس از پايان يافتن!

 

4. و زمان ... پس از گذشتن!


منبع : ایمیل مارشال مدرن

http://myadytum. blogfa.com



 

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
  سلام دوستان

این آخرین فیلم با بازی "ول کیلمر"  (همان دوست و دشمن قدیمی تام کروز توی فیام TOP GUN) هستش.
یک فیلم کاملا درام با موضوع احساسی قوی و اصول گرایانه است.

شخصیت ول کیلمر هر چند که نقش اصلی نیست اما کل ذهن شما رو مشغول میکنه

نقش اصلی رو " استفن دورف " بازی میکنه و جریان فیلم توی زندان اتفاق میوفته.

من آخر فیلم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و اشک تو چشام جمع شد!

100% توصیه میکنم ببینیدش.






 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

بدون شرح!







 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 


سلام دوستان یک بخش جدید رو از امروز شروع کردم به نام سنجش آی کیو حتما جواب بدید که جایزه داره

جدی جدی جایزه داره!




Solve it 

4 criminals are caught and are to be punished. The Judge allows them to be freed if they can solve a puzzle. If they do not, they will be hung. They agreed.



The 4 criminals are lined up on some steps (shown in picture). They are all facing in the same direction. A wall separates the fourth man from the other three.

So to summarize:-
Man 1 can see men 2 and 3.
Man 2 can see man 3.
Man 3 can see none of the others.
Man 4 can see none of the others.


The criminals are wearing hats. They are told that there are two white hats and two black hats. The men initially don't know what colour hat they are wearing. They are told to shout out the color of the hat that they are wearing as soon as they know for certain what colour it is.

They are not allowed to turn round or move.
They are not allowed to talk to each other.
They are not allowed to take their hats off.

Who is the first person to shout out and why




 

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 
خوب بازم یک فیلم نسبتا جدید دیدم به کارگردانی گیلرمو دل تورو یعنی  HellBoy II  این فیلم بسیار جذاب و پر کشش بود و بسیار کاملتر و بهتر از قسمت اول.

البته من از دیدن فیلمهای Wanted و Hancock  بیشتر لذت بردم.

اگر مثل من از داستانهای تخیلی - شاه و پری و موجودات تخیلی و خصوصا سبک جنگ ستارگان و ارباب حلقه ها خوشتون میاد . درستترین کار دیدن این فیلمه!

ضمنا فیلم قبلی این کارگردان "هزارتوی پن" بود که برنده اسکار شد.














 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 




دیشب رفته بودم کنسرت شهرام ناظری که تنوع جالبی بود چون اولین بار بود که به کنسرت معروفی میرفتم
جدا از وضعیت بسیار نامناسب محل کنسرت (فضای باز کاخ نیاوران ) و هجوم تعداد بسیار زیادی حیوانات اهلی با بلیط مجانی لابلای انسانها
شهرام ناظری مثل همیشه عالی بود و بسیار تاثیر گذار بود
در پایان مراسم  "آتش در نیستان" رو اجرا کرد و عزت الله انتظامی هم روی سن آمد.

به یاد قدیما:

يک شب آتش در نيستاني فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

شعله تا سرگرم کار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به آتش گفت:

ني به آتش گفت:

کين آشوب چيست؟

مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟

گفت آتش بي سبب نفروختم

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

گفت آتش بي سبب نفروختم

گفت آتش بي سبب نفروختم

دعوي بي معنيت را سوختم

سوختم

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

زانکه مي گفتي نيم با صد نمود

همچنان در بند خود بودي که بود

همچنان در بند خود بودي که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است

درد بي دردي علاجش آتش است

درد بي دردي علاجش

آتش است

آتش است

سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد.

 



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 




زندگی چیست!

در واقع در طول سي سال گذشته هميشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگي را دريافت مي کنم به ياد ويلان مي افتم.

 ويلان پتي اف کارمند دبيرخانه اداره بود، از مال دنيا جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي نداشت ويلان اول ماه که حقوق مي گرفت و جيبش پر مي شد، شروع مي کرد به حرف زدن .

روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برمي گشت به راحتي مي شد برآمدگي جيب سمت چپ اش را تشخيص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. 

 ويلان از روزي که حقوق مي گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته مي کشيد نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد و مست بود و سرخوش. 

 من يازده سال با ويلان همکار بودم. بعد ها شنيدم او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل مي شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي کشيد. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کندزندگي اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند. 

 هيچ وقت يادم نمي رود، همين که سوال را پرسيدم به سمت من برگشت و با چهره اي متعجب آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 

بهت زده شدم. همين طور که به او زل زده بودم، بدون اين که حرکتي کنم ادامه دادم 

همين زندگي نصف اشرافي نصف گدايي.

ويلان با شنيدن اين جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

 گفتم: نه 

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي ؟

 گفتم: نه 

 گفت: تا حالا با يه دختر خوشگل قرار گذاشتي؟ 

گفتم: نه 

 گفت: تا حالا غذاي فرانسوي  خوردي؟ 

 گفتم:نه 

 گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
 گفتم: نه 

 گفت: خاک بر سرت، اصلاً تا حالا زندگي کردي؟ 

 گفتم: آره...نه...نمي دونم.

و ويلان همين طور نگاهم مي کرد، 

 نگاهي تحقير آميز و سنگين، به نظر حالا که خوب نگاهش مي کردم 

او مردي جذاب بودو سالم 

 به خودم که آمدم ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. 

 ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله اي را گفت که مسير زندگي ام را به کلي عوض کرد، ويلان پرسيد: «مي دوني تا کي زنده اي؟ 

 جواب دادم: نه 

ويلان گفت: پس

سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني


 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 

 واقعا دمت گرم  will smith  .

باور کنید تا وقتی این فیلم تموم نشده بود شک داشتم که ویل اسمیت با بازی تو یک فیلم تخیلی اکشن از نوع     super hero   از چشمم میوفته ...
ولی بازم با تمام قدرت نه تنها نقش آفرینی کرد بلکه تهیه کننده هم بود!

حتما حتما این فیلمو ببینید زودم ببینید حسابی آدمو سر حال میاره.!!
بازی ویل اسمیت انقدر منو تحت تاثیر قرار داد که اصلا نفهمیدم  چارلیز ترون هم داره بازی میکنه!

یک فیلم سوپر هیرو اما کاملا جدید و متفاوت و خوش ساخت در انتظار شما
.







 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



شام آخر

 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!


"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."

                                                                               -پائولو كوئيلو



از ایمیل مارشال مدرن

 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 








وقتی سزاوار نیستم دوستم داشته باش چون اون وقت نیازمند ترم!



ضرب المثل چینی با کمی تغییر
از مجله DUDE



 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
 



امروز تولد قدیمی ترین دوست منه که بهش تبریک میگم

علی جان امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی تولدت مبارک.





 
 
   |    نوشته شده توسط Leon
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور