اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را
بردارید وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد!
درواقع قورباغه فورا به ایننتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود! !!
حالا اگر همین قورباغه یا یکی ازفامیلهایش
را بردارید وداخل یک ظرف آبسرد بیندازید وبعد ظرف را روی
اجاقبگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهیدقورباغه چه کار می کند؟
استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش میگوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنید یک
قورباغه آب پز آمادهاست!!!
نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان کوتاهی کنیم و وقت را از دست بدهیم وناگهان ببینیم که
کار از کار گذشته است ...
اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید!
ما باید هر روز این پرسشها را برای خود مطرح کنیم :
به کجا دارم می روم؟
آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر
وثروتمندتراز سال گذشته ام هستم؟
واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود
تجدید نظر کنیم ...
نانسى آستور - (اولين زنى که در تاريخ انگلستان به مجلس عوام بريتانياى
کبير راه يافته و اين موفقيت را در پى سختکوشى و جسارتهايش بدست آورده
بود) - روزى از فرط عصبانيت به وينستون چرچيل (نخست وزير پرآوازه وقت
انگلستان ) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوهتان زهر
مىريختم.
چرچيل (با خونسردى تمام و نگاهى تحقير آميز): من هم اگـر شوهر شما بودم
مىخوردمش!
در مجلس عيش حکومتى، وقتى چرچيل حسابى مست کرده بود؛ يکى ار حضار، که
خبرنگار هم بود، از روى حس کنجکاوى حرفه ايش (فضولى براى سوژه تراشى) پيش
او رفت که حالا ديگه حسابى پاتيل پاتيل شده بود، و در حالى که چرچيل سرش
رو پايين انداخته بود و در عالم مستى چيزهاى نامفهومى زير لب زمزمه مىکرد
و مىخنديد؛ گفت: آقاى چرچيل! (چرچيل سرش را بلند نکرد). بلندتر تکرار
کرد: آقـاى چرچيل (خبرى از توجه چرچيل نبود)
(در شرايطى که صداش توجه دور و برىها رو جلب کرده بود، براى اينکه بيشتر
ضايع نشه بلافاصله سرش رو بالا گرفت و ادامه داد..) شما مست هستيد، شما
خيلى مست هستيد، شما بى اندازه مست هستيد، شما به طور وحشتناکى مست
هستيد..!
چرچيل سرش رو بلند کرد در حاليکه چشمهاش سرخ رنگ شده بودن و کشـــدار حرف
مىزد) به چشمهاى خبرنگار خيره شد و گفت:
خانم …. (براى حفظ شئونات بخوانيد محترم!) شما زشت هستيد، شما خيلى زشت
هستيد، شما بى اندازه زشت هستيد، شما به طور وحشتناکى زشت هستيد..! مستى
من تا فردا صبح مىپره، مىخوام ببينم تو چه غلطى مىکنى ..!
دوستمون نادر نظامی اینو تو نظرا فرستادن که ازش تشکر میکنم:
من هم یاد خاطره ای از برناد شاو - طنز نویس معروف بریتانیایی -افتادم که
از رادیو شنیدم روزی در یک محفل مردی خیلی چاق سراغ برناد شاو که خیلی
لاغر مردنی بود رفت و گفت : آقای برناد شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر
می کنم در اروپا قحطی افتاده است ! برناد شاو هم سریع جواب می دهد : بله !
من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید ! ....
من با اینکه تخصصم کامپیوتره ولی خیلی علاقه به گذاشتن مطالب کامپیوتری ندارم! اما همونطور که میدونین لازمه سالم موندن موقع گشتن تو وبلاگها داشتن یک آنتی ویروس قویه! من تا 5 روز پیش تعصب شدیدی روی McAfee داشتم و همیشه لینک دانلود Update رو هم تو لینکای روزانه قرار میدادم. اما بهم ثابت شد که Nod32 قوی تره و رفتم دنبال این آنتی ویروس! تنها ایراد نود32 اینه که حتما بای از رو نت به روز شه و برای اینکار باید حتما user و password معتبر داشته باشین
برای حل این مشکل من یک لینکی تو قسمت لینکدونی گذاشتم که هر روز بهتون یوزر و پسوورد میده!
اما برای اینکه به صورت آفلاین این آنتی ویروس رو به روز کنید هم راه حل زیر وجود داره: خود نود 32 رو هم میتونین از سایتش دانلود کنین.
Update Nod 32
Download the latest update files from http://gxrg.org/nod_upd
Extract to the root of your hard drive or USB drive, or
any other folder
that you're comfortable with
Make note of the folder, for eg. C:\nod_upd
Start the Registry Editor (Run>Regedit) and browse to the following key:
HKEY_LOCAL_MACHINE \ SOFTWARE \ ESET \
Nod \ CurrentVersion \ Modules \ Update \ Settings \ Config000 \ Settings
Under that, find the item named
"SelectedServer". Change its value (default is
"AUTOSELECT") to "FILE:C:/nod_upd/". Ensure that the path
is the one you extracted your files into and that the slashes are forward,
UNIX-style ones. Close the Registry Editor
Open up the NOD32 Control Center by clicking on the system
tray icon
یکی ا ز دوستان وبلاگی زحمت کشیده و این رو ترجمه کرده:
با تشکر از زحمت شیوا:
بوقلموني با گاوي حرف ميزد. بوقلمون آهي کشيد و گفت: دلم ميخواد
ميتونستم به بالاي درخت برسم. اما توانش رو ندارم گاو پاسخ داد : خب چرا
از چيزهايي که ريخته نمي خوري؟اونا پر از مواد مغزي اند. بوقلمون نگاهي به توده ي پشکل کرد و متوجه شد اينقدر بهش قدرت ميده که به پايين ترين قسمت درخت برسه. روز بعد بعد از خوردن کمي پشکل بيشتر به بخش دوم درخت رسيد. بلاخره بعد از شب چهارم بوقلمون با افتخار به بالاي درخت رسيده بود بيدرنگ توسط کشاورز شناسايي شد و با شليکش از درخت پايين افتاد.
نتيجه ي اخلاقي داستان : مزخرفات ميتونه شما رو به اوج برسونه اما اونجا نگهتون نميداره
به دليل محدوديت زبان فارسي bullshit به مزخرفات معني ميشود اما در داستان به معني مذخرفات گاو است.
من یک مدتی هست که دارم سعی میکنم سر از کار این شرکت های تبلیغاتی اینترنتی تحت عناوین: کلیک کنید پولدار شوید و این حرفا ... در بیارم
اما راستش توفیقی حاصل نشد و من همچنان در فقر باقی ماندم!
دیروز یک ایمیل از یک سایت شناخته شده و تقریبا معتبر گرفتم و دیدم اینبار با یک بازار اینترنتی طرفیم که با کلیک کردن پول نمیده! اما اگر کسی با تبلیغ شما از سایت خریدکنه و یا ثبت نام کنه پورسانت بهتون میده
به هر حال من عضو شدم تا ببینیم پولدار میشیم یا نه!
این داستان خیلی قدیمیه ولی من دوباره خوندمش و لذت بردم و برای شما گذاشتمش!ـ
چهار چيز که نميتوان آنها را
بازگرداند
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر
پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش
باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته
بيسکوئيت نيز خريد و برروي يک صندلي نشست و درآرامش
شروع به خواندن کتاب کرد...
مردي در کنارش نشسته بود و داشت
روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به
دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي
چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت
نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که
او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي
عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده
بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و
نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام
کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد
و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده
رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را
داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز
نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد
... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم
کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر ميکرد
آن مرد دارد از بيسکوئيتهايش ميخورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني
براي توضيح رفتارش و يا معذرتخواهي نبود...